بابا! بریم یک جای دیگر!

 تا زمانی که دخترتون به این رابطه علاقه دارد و متقابلا با متهم تماس می گیرد، شکایت شما وارد نیست.

این آخرین جمله ای است که به مادر و پدر مضطربی می گویم که علیه پسری شکایت کرده اند و مدعی هستند این پسر اعتیاد به شیشه دارد و دختر آنها را فریب داده و به بهانه ازدواج، با او تماس تلفنی می گیرد.

از این ماجرا هفته ها گذشت . روزی پدر دختر با هیجان وارد اتاقم شد و گفت: « آقای قاضی دخترم راضی شده است تا با آن پسر قطع رابطه کند». گفتم اگر آن پسر کماکان به تماس تلفنی خود ادامه داد، دخترتان می تواند شکایت کند.

از این ماجرا یکی دو روز نگذشته بود که پدر و دختر سراسیمه وارد شعبه ام شدند. دختر پدر سریع به میزم نزدیک شد و گفت: « آقای قاضی او را دستگیر کنید، دیشب درب منزل ما را آتش زد.» گفتم هنوز پرونده به من ارجاع نشده و نمی توانم تصمیم بگیرم. خیلی عادی و با خونسردی رو به پدرش کرد و گفت: « دیدی گفتم هیچ کاری نمی کنند!» بعد خیلی عادی تر رو به من کرد و سوال کرد: « آقای قاضی کس دیگری نیست که رسیدگی کند؟!». در حالی که توی دلم هم علامت تعجب (!)، هم علامت خنده ( (: ) شکل گرفته بود گفتم نه خودم باید رسیدگی کنم ولی الان پرونده برای تحقیقات به کلانتری رفته، بعد از اینکه از کلانتری برگشت چون در شعبه من سابقه دارد به من ارجاع می شود. ولی او بدون توجه به این حرفها، باز با همان لحن آرام و مطمئن خودش رو به پدرش کرد و گفت: « بابا! بریم یک جای دیگر!!!»

او رفت و دیگر هیچوقت نیامد. پرونده به من ارجاع شد و برای متهم به اتهام آتش زدن منزل شاکی قرار مجرمیت صادر کردم.

خاطره قضایی (عشق یا ... ؟)

متن تمام پیامها را خواندم، همه اش صحبت از دوست داشتن و علاقه بود اما چون تعداد آنها زیاد بود، ارسال کننده پیام را به اتهام ایجاد مزاحمت تلفنی احضار کردم. در روز جلسه زن و شوهر سابق به عنوان شاکی و متهم پرونده حاضر شدند. ظاهرا پشت در، پدر متهم با شاکی صحبت کرده بود و شاکی با حضور در شعبه اعلام کرد اگر متهم تعهد بدهد که دیگر پیام ارسال نکند رضایت می دهم. متهم هم تعهد داد و من صورتجلسه سازش را نوشتم و ختم جلسه را اعلام کردم.

متهم سمت چپ من، روبروی شاکی نشسته بود. در چشمان او ناآرامی موج می زد. بعد از پایان جلسه گفت آقای قاضی می توانم چند کلمه با شاکی صحبت کنم؟ ؛انگار حاضر بود به عنوان متهم احضار شود ولی فرصتی پیدا کند تا شاکی را ببیند و با او صحبت کند؛ می دانستم اگر به شاکی بگویم بنشینید به دلیل احترامی که قائل بود حرفم را زمین نمی گذاشت، مانده بودم به مرد ناآرام فرصت صحبت بدهم یا از رویه درواسی شاکی سوء استفاده نکنم و حق او را برای نشنیدن صحبت های متهم محفوظ بدارم؟ از احساس انسانی خودم گذشتم و به اعتبار شان قضاوتم ( که خدا از من بگذرد )، تصمیم دوم را گرفتم و به متهم گفتم اگر حرف خصوصی و خارج از پرونده است، نه! متهم هم سری مبنی بر تایید تکان داد و از خواسته خودش گذشت. شاکی بلند شد و از شعبه بیرون رفت.

رو به متهم کردم و گفتم فکر نمی کنی این رفتارت بخاطر خودخواهی توست؟ لحظه ای مکث کرد و سرش را بالا آورد و درحالی که حلقه های اشک در چشمانش جمع شده بود گفت آقای قاضی: دوسش دارم. چند سال است که از او جدا شده ام و با خانم دیگری ازوداج کرده ام ولی هرگز نتوانستم او را از یاد ببرم. هر روز ساعتها راه می روم و به او فکر می کنم. همه اطرافیانم می دانند و خانم جدیدم هم این موضوع را می داند و حتی گفته تو او را برای ازواج با خودت راضی کن، من از تو جدا می شوم!، با خانواده شاکی هم صحبت کردم که شرایطی گذاشته اند و ...

 

قاضی یزیدی

    از کودکی پای منبرها نشسته ام و گله ها شنیده ام که همراهان حسین(ع) شب عاشورا او را تنها گذاشتند و مردم کوفه ناجوانمردانه به سپاه یزید پیوستند و خوش خیالانی که در هیچ جبهه ای نجنگیدند. همه اش صحبت بر سر بودن یا نبودن آدمها در کدامیک از لشگرهاست ولی یادم نمی آید کسی گفته باشد که شریح قاضی در کدام جبهه جنگید، انگار کسی از او انتظار شمشیر زدن نداشت. کسی نمی گوید چرا شریح قاضی لباس رزم بر تن نکرد و به یاران حسین(ع) نپیوست و با لشگر یزید نجنگید؟ همه می گویند چرا او حکم ناعادلانه داد؟ چرا حسین(ع) را به خروج از دین محکوم کرد؟ چرا از ابن زیاد ترسید؟ چرا مقهور زور شد؟ همه جا سخن از قضاوت ناعادلانه اوست. چرا وقتی حق و حقیقت را شناخت، تنها به استناد ترک حج واجب و قیام علیه خلیفه وقت، بر خلاف عدالت حکم داد؟

   انگار قضاوت او از جنگیدنش در جبهه موثرتر بود. شاید ترس از ابن زیاد مانع پیوستن مردم کوفه به لشگر حسین(ع) شد ولی این شریح قاضی بود که با قضاوت ناعادلانه خود، ظلم را عادلانه جلوه داد و موجب پیوستن کوفیان به لشگر ابن زیاد شد. او در بریده شدن تمام سرهای یاران حسین(ع) شریک شد، در بریده شدن سر حسین شریک شد، در پاره شدن گلوی علی اصغر شریک شد، در ترس و اضطراب کودکان شریک شد، او در همه جنایتهای کربلا شریک شد. کسی از او انتظار بلند شدن و جنگیدن را نداشت، انتظار نشستن و قضاوت عادلانه را داشت. کسی از او انتظار فریاد زدن نداشت، انتظار شنیدن فریاد را داشت. اگر او می نشست و صدای «هل من ناصر ینصرنی» حسین(ع) را می شنید  و عادلانه قضاوت می کرد، ظالم را یارای ظلم به مظلوم نبود. اگر او آنروز به عدالت قضاوت می کرد شاید سرنوشت تاریخ ما عوض می شد و به اندازه بزرگی عاشورا، امروز از بزرگی قضاوت می گفتیم. شاید ذهن تاریخی مردم ما هم باور می کرد که قضات مقهور زور نمی شوند و از حاکمان نمی ترسند و از حق و حقیقت دفاع می کنند، فرصتی تاریخی که از دست دادیم.

عاقبت آمارگرایی؟

 

لحظاتی را تجربه می کنم که آکنده از حس زیبای روزگار ورودم به قضاوت است؛ کشف حقیقت برای اجرای عدالت؛ آموخته بودم که وقتی پرونده ای به من ارجاع شد در دل آرزو کنم خدایا به من کمک کن  تا بتوانم حقیقت را پیدا کنم و به عدالت رفتار کنم. اما رفته رفته حجم انبوه کار این آرزو را به گوشه ای از دلم برده و جزء حسی کمرنگ و خاطراتی زیبا چیزی باقی نگذاشته. دیگر امروز باید دعا کنم که خدایا از سر تقصیرات و خواسته های  درونی من بگذر که:

1.       وقتی پرونده ای به من ارجاع می شود، آرزو می کنم شاکی به دنبال آن نباشد، آنوقت دعا می کنم که موضوع حقوقی باشد تا پرونده را ببندم و یک آمار به آمار شعبه ام اضافه کنم.

2.       اگر شاکی حضور دارد نگاه می کنم آیا پرونده نقصی دارد یا نه؟ هزینه دادرسی پرداخت شده؟، کپی برابر اصل است؟، پرونده کارشناسی دارد؟، اگر شاکی وکیل دارد، وکالتنامه ایرادی دارد؟، من صلاحیت دارم؟، دادسرای ما صلاحیت دارد؟، متهم در یک شعبه دیگر تعقیب نمی شود تا پرونده را به آنجا بفرستم ؟، ... که به یاری هرکدام از این ایرادات می توانم پرونده را ببندم.

3.       حالا که نقصی ندارد، آیا شاکی دلیل دارد؟ می گوید فلانی به من توهین کرد، می گویم دلیل؟ می گوید ندارم. خدا را شکر، این پرونده هم بسته شد. آره گاهی آرزو می کنم شاکی دلیل نداشته باشد تا پرونده را سریع ببندم.

4.       اگر دلیل دارد، خدا کند آنقدر داشته باشد که مجبور نشوم تحقیقات اضافه کنم.

5.       خب دلیل هم دارد، پس باید متهم را احضار کنم، خدا کند متهم بعد از احضار،حاضر نشود و امکان جلب او هم وجود نداشته باشد در این صورت می توانم عدم حضور او را قرینه ای بر قبول اتهام بدانم و پرونده را با قرار مجرمیت به دادگاه بفرستم.

6.        حالا که متهم حاضر شده، امیدوارم اقرار کند تا پرونده بی دردسر بسته شود.

7.       گر اقرار نمی کند خدا کند دلیل مخالفی با دلایل شاکی نداشته باشد تا با توجه به دفاعیات بلاوجه، او را محکوم کنم.

8.       اگر متهم دلیل معارضی با دلیل شاکی دارد آنوقت است که کارم در آمده! حالا باید  مواجهه حضوری بگذارم  یا اظهارات گواهانی که او معرفی می کند، بشنوم  یا یه تقاضای او موضوع را به کارشناسی ارجاع بدهم، یا قرار اناطه صادر کنم یا پرونده استنادی را بخواهم و یا ....

9.       خدا کند متهم به همراه خودش ضامن آورده باشد والا اعزام او به زندان هم به حجم کارهای شعبه می افزاید.

10.   مدام خدا خدا می کنم شاکی رضایت بدهد چون در این صورت یک فرم موقوفی تعقیب روی پرونده می گذارم و آنرا امضاء می کنم و همه چیز تمام می شود. در این صورت خدا، شاکی، متهم و من همه راضی هستیم.

11.    نمی دانم این هوا، ما را تا به کجا می برد، چون مطابق ماده 6 قانون آیین دادرسی کیفری: اگر متهم در جریان رسیدگی فوت کند، پرونده مختومه می شود!

        روزانه نزدیک به ده پرونده به  شعبه ام ارجاع می شود که در کنار دهها پرونده روزهای قبل باید رسیدگی کنم.

مهمان کاتوزیان

دیشب به همراه تعدای از همکاران قضایی به دیدار دکتر کاتوزیان رفتیم. نمی دانم برایتان از اندیشه و کلام بزرگ او یا از درون کودک او بگویم.  یک ساعتی که در خدمت ایشان بودیم در مورد قضاوت و تدوین کتابهایشان و کمی در مورد فلسفه حقوق صحبت کردیم.  صحبت بر سرسختی های زندگی شد، گفتند این را تابحال جایی نگفتم الان به شما می گویم در سالهایی که مرا از دانشگاه اخراج کردند و پروانه وکالتم را نیز گرفتند، من به مرگ مدنی محکوم شدم. ذخیره هایم تمام شد تا جایی که وقتی برای پیگیری چاپ کتابهایم از منزل خارج می شدم حتی پول خرید بلیط را هم نداشتم و پیاده می رفتم! ( البته نگارنده می داند که در همان زمانها بودند وکلایی که چک سفید امضاء به ایشان می دادند ولی از گرفتن آنها خودداری می کردند.)

یک تابلو بنام مادر دارد که برادرش مرتضی، تصویر مادرشان را کشیده است. وقتی کنار تابلو ایستاد تا از آنها عکس بگیریم واقعا شبیه هم بودند! به این تابلو خیلی علاقه دارد و پیشنهاد می کند تا لامپ اتاق را  خاموش کنیم تا نور مخصوص تابلو، زیبایی آنرا نشان دهد. حتی خودش پشت مبل می رود و نور تابلو را وصل می کند. دیده ام که سر کلاس به کسی نگفت که پنجره را ببندید و خودش بلند شد تا آنرا ببندد و دیشب با اینکه آنطرف میز بودند به کسی نگفتند سینی چایی را از همسرم بگیرید و خودشان بلند شدند تا آنرا بگیرند، البته یکی از همکاران خانم، بلند شدند و سینی را گرفتند.

از همنشینی با استاد خسته نمی شوید مخصوصا وقتی که می خندد، کانه کودکی است که می خندد. یاد جمله دکتر جعفری تبار افتادم که دست راست خود را جلو آورد و با احساسی که همراهش بود و مثل اینکه گویی در بین انگشتانش باشد آنها را تکان داد و گفت: دکتر، «کودک درون زیبایی دارد.»

 راست می گویند که زیبایی در جوانی یک اتفاق است ولی در پیری نه.