« شما اون برگه رو سریع پر کن». رسیدگی به چند پرونده به طورهمزمان هرچند نقض حریم خصوصی اشخاص و محرمانه بودن تحقیقات مقدماتی است ولی واقعیتی است که در دادسراهای ما اتفاق می افتد. البته در مورد پرونده های مهم، مثل قتل غیر عمد، که نیازمند دقت در رسیدگی است، درب شعبه را باید بست که اصغر فرهادی با نشان دادن حضور جند ارباب رجوع در شعبه و شروع دیالوگ رسیدگی به پرونده موضوع فیلم با بستن درب شعبه بازپرس، دو واقعیت بالا را به تصویر کشید.
فیلم جدایی نادر از سیمین، در میان فیلمهای ایرانی، شبیه ترین صحنه ها را به دادسرای امروز ما دارد. استفاده از واژه « حاج آقا » به جای « قاضی » یا « بازپرس »، علیرغم معنای خوب آن، مرا به یاد این جمله دکتر لنگرودی می اندازد که کلمات حقوقی را باید با قیراط سنجید!
هرچند بعضی از صحنه های دادسرا مانند بازپرسی که بدون کت، پشت میز قضاوت نشسته و یا نشان دادن زنجیر به پای متهم، نگاه انتقادی کارگردان را نشان می دهد ولی لیوان چایی روی میز بازپرس، ازدحام جمعیت در راهرو و سر و صدای مات ولی همیشگی آن در شعبه، باز کردن پنجره، تذکر در مورد بستن درب شعبه، تمرکز بازپرس به موضوع پرونده و سوال پیرامون آن و دقت به جملات پراکنده طرفین برای یافتن جمله ای مرتبط با موضوع، تفاوت در اخذ اظهارات گواهان، یکی معلم با رعایت تشریفات قانونی و ویگری دختر پیمان معادی بدون تشریفات قانونی که به لحاظ سن کم و رابطه نسبی با متهم صرفا جهت اطلاع اخذ می شود، آنقدر واقعی به تصویر کشیده شده بود که می توانستم آنها را حس کنم. آنجا که شهاب حسینی دستهایش را روی میز بازپرس می گذارد و با عصبانیت همه حرفی می زند و بازپرس را متهم به جانبداری می کند و بازپرس، همیشه متهم به طرفداری، چاره ای جز سکوت و کنترل خود ندارد ولی بعد از رفتن او کاغذ را روی میز می کوبد و با انگشتانش چشمهایش را می فشارد. حسی که جز یک بازپرس در آن شرایط روحی و حجم کار نمی تواند درک کند. و یا آنجا که پیمان معادی در پاسخ به بازپرس شعبه برای سپردن وثیقه می گوید: « حاج آقا من خونه بابام زندگی می کنم، حاج آقا لطفا ننویسید من نمی تونم بازداشتگاه بروم من وثیقه ندارم، پدرم و دخترم خونه تنها هستند.» برای همه این توضیحات، تنها یک پاسخ وجود دارد: « دست من نیست که، قانونه ».
اصغر فرهادی حتی این صحنه را هم فراموش نکرد و در لابلای حوادث دادسرا به تصویر کشید. آنجا که شهاب حسینی در شعبه عصبانی می شود و بازپرس شعبه به او تذکر می دهد که آرام باشد ولی او به عصبانیت خود ادامه می دهد و بازپرس شعبه دستور بازداشت او را می دهد. اینجاست که پیمان معادی که ابتدا نظاره گر اجرای دستور است وقتی که می بیند واقعا قرار است دستور اجرا شود همانند ساره بیات، نزدیک میز بازپرس می رود و دفاع و ادعای خود را کنار می گذارد و با خصم خود هم داستان می شود و از بازپرس می خواهد که او را ببخشد و بازپرس تسلیم خواست آنان می شود.
اصغر فرهادی می داند چه می سازد. او به بهانه دادسرا، تقابل صداقت و دروغ را به تصویر نکشید. او به بهانه این تقابل، دادسرا را به عنوان بخشی از واقعیت جامعه به تصویر کشید. اگر همه قسمتهای فیلم به دقت و زیبایی قسمت دادسرا ساخته شده باشد، من هم جای داوران آکادمی علوم و هنرهای تصاویر متحرک بودم جایزه اسکار را به او می دادم.
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 0:57 توسط مجید
|